بایگانی: بهمن ۱۳۹۹

سیاه‌مشق ۶۹

۲۰ بهمن ۱۳۹۹

زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد
«حسین منزوی»
درد در دوری و دیری در پی دیدار شد
این دل زارم از این تکرارها بیزار شد
 
از گلویم نفحهٔ داوود را می‌خواستم
هوی و هوی بوف کوری بر تنم رگبار شد
 
پشت میزم می‌نشینم درهوای زندگی
داغ‌های دور اما در دلم بیدار شد
 
در پی پرواز بودم در خیال خام خود
خان و مانم مسلخی بود و تنم پ...

سیاه‌مشق ۶۸

۱۶ بهمن ۱۳۹۹

قرص‌های نصفه و نیمه
با عوارض خفیف جانبی
قرص‌های تحت پوشش بیمه
 
قرص‌های بی‌حجاب
قرص‌های رنگ‌رنگ بی‌حساب
سهم من از این همه
اندکی خمودگی و خواب
دل‌خوشم به این که درد را
با خیال تخت
با سلام قرص‌ها به خواب می‌برم
 
۱ ژانویه ۲۰۲۱
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

تصویر پست

سیاه‌مشق ۶۷

۱۵ بهمن ۱۳۹۹

پشت بام‌ها سپید
جاده‌های پیش رو سیاه
قد سروها خم از شلوغ برف
بادهای سوزناک
در کمین گونهٔ پیاده‌ها
 
کفش‌های من
روی لیز ممتد پیاده‌رو
قلب من ولی کنار توست
در همان کویر بی‌نصیب
در پی سراب چشم‌های تو
 
آسمان کمی کبود
قصهٔ دلم همیشه قصهٔ همان که بود یا نبود
 
آه باز هم چراغ قرمز است
صبر می‌کنند کفش‌های من
رفته از دلم هر آنچه صبر و آنچه از قرار مانده بو...

سیاه‌مشق ۶۶

۱۴ بهمن ۱۳۹۹

هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى‌پنداشت درمان است، عین درد شد
«قیصر امین‌پور»
باغ سبزم از پس پاییز داغی زرد شد
آسمان آرزو بارید و آهی سرد شد
 
پر درآوردم پریدم رو به سوی آسمان
در قفس با راه‌راهش بال‌هایم درد شد
 
خانه‌ام، شیر ژیان سال‌های دوردست
خوار شد، آوار شد، چون گربه‌ای شبگرد شد
 
چون پرستوها غریبم، هر کجا که می‌روم
قاصدک هستم که...

سیاه‌مشق ۶۵

۱۳ بهمن ۱۳۹۹

غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد می‌‌خورد؟
«گروس عبدالملکیان»
 
چه فرقی می‌کند
کجای دنیا باشی
یا
دنیا
کجای دلت
جا خوش کرده باشد
و بغض کجای گلویت را…
 
گلویت را 
به من بسپار
که بخوانم
دلت را…
راستی
به جز تنگ شدن
به چه دردی می‌خورد؟
 
 
آهت را
همراهت را
در راه…
راهت کجاست؟
 
 
اصلاً تو کجای این همه هستی
که نیستی
که نیست واژه‌ای
برای گفتن
که نیست لح...

سیاه‌مشق ۶۴

۰۹ بهمن ۱۳۹۹

بگذار باران
بنویسد از من
از تحیر
- لکنت بیچارهٔ بیهودگی‌هایم -
 
این چشم
این ابر عقیمِ رد پای سیل‌های خانمان دل برانداز
این نارفیق اما
در جستجوی سایهٔ خورشید
در آسمان تیرهٔ شب‌های دلتنگی‌ست
 
بگذار باران
آبرویم را به پای پُرپریشانی تنهایی بریزاند
 
بگذار پلک پنجره
از چک‌چک یک‌ریز تنهایی
این دل
- کویر لوت باقیمانده در پیکار پوچی را -
بلرزاند
 
در بی...

سیاه‌مشق ۶۳

۰۸ بهمن ۱۳۹۹

جاده نگذاشت که از فاصله حرفی بزنم
از دل خستهٔ بی‌حوصله حرفی بزنم
 
جاده نگذاشت که در تاب و تب تنهایی
با تو از پای پر از آبله حرفی بزنم
 
سخت بود این که تو باشی و نباشم پیشت
سخت‌تر آن که به تو بی‌گله حرفی بزنم
 
زل بزن به دل زارم: سورهٔ زلزالم
رخصتم ده که از این  زلزله  حرفی بزنم
 
کاش دریا شده بودی که من از دلتنگی
چشم در چشم تو در اسکله حرفی بزنم
 ...

سیاه‌مشق ۶۲

۰۶ بهمن ۱۳۹۹

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
«حسین جنتی»
 
 
گنگ است حال روزهای من، چون بغض باران پیش اقیانوس
فانوس سردی در سیاه روز، در دست‌های پیر جالینوس
 
رؤیای کور سال‌ها رفتن در روزگار سردی لبخند
رؤیای قرص ماه خواب‌آور، یک عمر شب در محضر کابوس
 
حالم شبیه مرد تنهایی‌ست، در گوشهٔ دنج اتوبوسی
خیره به برف درهٔ گچسر، در گیج و گ...

سیاه‌مشق ۶۱

۰۳ بهمن ۱۳۹۹

از پشت پنجره
با شیشه‌های دورتر از خواب ماسه‌ها
سرگرم خستگی
انگار می‌کنم
دریاچه خسته است
خمیازه می‌کشد و موج می‌شود
دیوانه در هوس خام ماهتاب
کف بر دهان خسته ریخته و آن جنون شور
بر سنگ‌های خفتهٔ شب
فوج می‌شود
 
 
۲۰۱۸
منلوپارک، کالیفرنیا

سیاه‌مشق ۶۰

۰۲ بهمن ۱۳۹۹

دلم می‌خواهد
کسی برای دل من سه‌تار بزند
و دلم سه‌تار بزند
چقدر دلم می‌خواهد که
دلم بزند
«بیژن نجدی»
روزی سه‌تاری داشتم
تنها
که یک‌تنه
مدیون تمام درختان جهان بود
 
حالا
او
تنها
یک‌تنه
در اتاقی کسل
در کنج خستگی‌هایش
سکوتی نمور را
زیر لب می‌خواند
-سکوت سادهٔ نرفتن را-
 
 
حالا او
در غربت وطن
و تن من
اینجا
بی تردید چهارراه نواختن
بی تن او
که ارث تمام د...